مروری بر اکسپرسیونیسم در سینما...
سبک سینمایی تکنیکهای مورد استفادهی یک فیلمساز است که به اثری سینمایی معنایی خاص میبخشد و میتواند مختص دورهی زمانی یا مکانی خاص باشد. اکسپرسونیسم آلمانی، نئورئالیسم ایتالیایی و مونتاژ شوروی مثالهایی از این نمونه هستند.
اکسپرسونیسم آلمانی به جنبشهای مبتکرانهای برمیگردد که پیش از جنگ جهانی اول در آلمان آغاز شد و در دههی بیست میلادی در برلین به اوج خود رسید. این پیشرویها در آلمان بخشی از جنبش بزرگ اکسپرسیونیستی هنری در شمال و مرکز اروپا بود.
جنبش اکسپرسیونیسم در رسانههای زیادی ازجمله تئاتر، معماری، موسیقی، نقاشی، عکاسی و مجسمهسازی گسترش یافت. این مقاله به سینمای اکسپرسیونیستی آلمان میپردازد. در بخشهای بعد بهطور جداگانه به سبکهای دیگر پرداخته خواهد شد.
در طول دورهی بهبود پس از جنگ جهانی اول صنعت فیلم آلمان به سرعت ترقی کرد. هرچند که فیلمسازان به علت وضعیت دشوار اقتصادی به سختی میتوانستند فیلمهایی بسازند که با فیلمهای باشکوه هالیوودی قابل مقایسه باشد. فیلمسازان استودیوی آلمانیAG Universum Film با استفاده از سمبلیسم و صحنهسازی سبک فیلمسازی خود را به وجود آوردند تا به فیلمهای خود معنا و حالتی عمیقتر بدهند که بر سیاهبختیهای زندگی انسان متمرکز باشد. اولین فیلمهای اکسپرسیونیستی “دانشآموزی از پاراگوئه”، “کابینهی دکتر کالیگری”، “گولِم” (۱۹۲۰)، “سرنوشت” (۱۹۲۱)، “نوسفراتو”، “شبح” (۱۹۲۲)، “شاتِن” (۱۹۲۳) و “آخرین خنده” (۱۹۲۴) بسیار سمبولیک و سبکوار بودند.
فرهنگهای اروپایی مختلفی در دههی بیست دستخوش تغییرات مکتبی شده بودند و به سبکهای هنری و نو و جسورانه برای آینده تمایل زیادی داشتند. اولین فیلمهای اکسپرسیونیستی به علت کمبود بودجه با استفاده از طراحیهای بینهایت غیررئال و هندسهای نامعقول و بیمعنی ساخته شد که با طرح نقشهایی بر دیوارها و کف زمین، نور و سایه و اشیا را بازتاب میدادند. طرح و داستان فیلمهای اکسپرسیونیستی اغلب مربوط به دیوانگی، جنون، خیانت و دیگر عنوانهای ذهنی بود که درمقابل فیلمهای رایج رمانتیک و اکشن و حادثهای قرار داشت. فیلمهای بعدی اغلب به عنوان بخشی از تاریخچهی کوتاه اکسپرسیونیسم آلمان طبقهبندی میشوند که شامل “متراپلیس[۱]” (۱۹۲۷) و ” M” (1931) ، هردو به کارگردانی فریتز لانگ، میشود. نهایت غیررئال بودن اکسپرسیونیم کوتاهمدت بود و چند سال بعد محو شد. هرچند که تمهای اکسپرسیونیستی در فیلمهای بعدی دههی بیست و سی کاملتر شد و درنتیجه کنترل هنری صحنهسازی، نور و غیره را به دست گرفت و حال و هوای فیلمها را بهبود داد. این مکتب فیلمسازی نامشخص و گاه به گاه با به قدرت رسیدن فیلمسازان نازی مهاجر به هالیوود به آمریکا هم راه یافت. این کارگردانان آلمانی مورد استقبال استودیوهای سینمایی آمریکا قرار گرفتند و کارگردانان و عکاسان آلمانی آنجا به شکوفایی رسیدند و فهرستی از فیلمهای هاالیوودی را ساختند که در سینما اثری عمیق بر جای نهاد.
دو ژانری که بسیار تحت تاثیر اکسپرسیونیسم قرار گرفتند سینمای وحشت و فیلم نوار بودند. استودیوهای Universal و Carl Laemmlel با تولید فیلمهای ترسناک عصر صامت مانند “شبح اپرا” اثر لان شانی معروف شدند. فیلمسازان آلمانی مانند کارل فروند (سینماتوگراف “دراکولا” در ۱۹۳۱) سبک و سیاق فیلمهای هیولایی جهانی دههی سی را بنیان نهادند. اصولا این سبک صحنهسازیهای تاریک و هنری داشت که برای نسلهای بعدی فیلم های ترسناک الگو شد. کارگردانانی مانند فریتز لانگ، بیلی وایلدر، اُتو پریمینگر، آلفرد هیچکاک، اورسون ولز، کارول رید و مایکل کورتیز سبک اکسپرسیونیسم را به درامهای جنایی دههی چهل وارد ساختند و تاثیر اکسپرسیونیسم را در فیلمسازی مدرن گسترش دادند.
تفسیر اکسپرسیونیسم آلمانی
دو اثر اصلی ابتدایی این دوره “پردهی شبحزده” اثر لات ایشنر و “از کالیگاری تا هیتلر” اثر زیگفرید کراکر هستند. کراکر سینمای آلمان را از عصر صامت طلایی امتحان میکند و درنهایت نتیجه میگیرد فیلمهای آلمانی ساختهشده پیش از به قدرت رسیدن هیتلر و پیشرفت رایش سوم همگی به ضرورت نازیسم آلمانی اشاره دارند. سینمای اکسپرسیونیست آلمان برای ایشنر مانیفست بصری آرمانگراییهای رومانتیک است. او صحنهی نمایش، سینماتوگرافی، نوع بازی، سناریوها و دیگر عناصر سینمایی را در فیلمهای پابست، لوبیش، لانگ (کارگردان مورد علاقهاش)، ریفنشتال، هارنو و مورنائو به دقت بررسی میکند. در کارهای جدیدتر پژوهشگران اکسپرسیونیستی آلمان عناصر تاریخی اکسپرسیونیسم را بررسی میکنند مانند تورم اقتصادی، UFA، اریش پومر، نوردیسک و هالیوود.
تاثیر و میراث بر جای نهاده
سینمای صامت آلمان بسیار از سینمای هالیوود فاصله داشت. علاوه بر تاثیر مستقیم فیلمسازانی که از آلمان به هالیوود مهاجرت کردند، گسترش سبک و تکنیکی که در اکسپرسیونیسم آلمان رشد کرده بودند نیز فیلمسازان معاصر را در بسیاری جاها تحت تاثیر قرار داد و در کارهایشان جای گرفت و در بدنهی سینمای بینالمللی را از دههی سی به بعد جا خوش کرد.
مثالی خوب از این نمونه را میتوان در کارهای آلفرد هیچکاک یافت.کمپانی فیلمسازی هیچکاک در ۱۹۲۴ او را راهی کرد تا به عنوان دستیار کارگردان و کارگردان هنری در استودیوهای بابلسبرگ UFA در برلین بر فیلم Blackguard مشغول کار شود. می توان تاثیر آنی محیط کار را در طراحی صحنههای اکسپرسیونیتی وی برای Blackguard مشاهده نمود. همین تاثیر را در دیگر آثار هیچکاک نیز میتوان یافت. در فیلم سومش، “مستاجر”، تاثیر اکسپرسیونیستی در طراحیهای صحنه، تکنیکهای نورپردازی و فوت و فنهای کار با دوربین برای عامهی بریتانیاییها در مقابل تمایلات استودیو نفوذ پیدا میکند. این تاثیر در فیلمهای آخرش به آزمایشات بصریاش نیز راه مییابد. برای مثال در صحنهی حمام Psycho تصویر مهآلود نورمن بیتس از پشت پردههای حمام یادآور نوسفراتو است که با سایهاش نمایش داده میشد. ظهور این موضوعات و تکنیکها تصادفی نیستند. هیچکاک می گوید ” من با کار در استادیوهای UFA برلین از آلمان تاثیر بسیاری گرفتم.” فیلمسازی هیچکاک هم به نوبهی خود بسیاری از فیلمسازان دیگر را تحت تاثیر قرار داد و بنابراین به وسیلهای برای سوق دادن تکنیکهای اکسپرسیونیستی آلمان به فیلمهای امروز تبدیل شد.
اکسپرسیونیسم بر فیلمهای معاصر تاثیراتی بسزا داشته است. برای مثال “شهر تاریک” تحت تاثیر کنتراست خشن اکسپرسیونیسم آلمان، جنبشهای سفت و سخت و عناصر خارقالعاده و خیالی بوده است. فیلم ۱۹۷۹ ورنر هرزوگ، “نوسفراتو”: Phantom der Nacht ادای دینی به فیلم ۱۹۲۲ اف. دبلیو مورنائو بود. این فیلم با بهره گیری از تکنیکهای اکسپرسیونیستی و با نمادگرایی بسیار و رخدادهای سمبلیک، داستانش را روایت میکند. خصوصا افسانهی خونآشام را با استفاده از موشهای سیاه به مرگ سیاه (طاعون) ربط میدهد. میتوان متوجهی رابطهی بین شخصیت شیطانصفت خونآشام با بازی کلاوس کینسکی و ستارهی نوسفراتو، ماکس شرک شد.
عناصر ادبی اکسپرسیونیسم آلمان امروزه در فیلمهایی رایج شدهاند که ارجاعی به مکانهای واقعی ندارند، مثل فیلمهای علمی- تخیلی ( خصوصا فیلم Blade runner به کارگردانی ریدلی اسکات محصول ۱۹۸۲).
اقتباسهای مبهم این سبک در فیلمنگاری تیم برتون نمایان است. فیلم “بتمن بازمیگردد” محصول ۱۹۹۲ ، اغلب به عنوان تلاشی مدرن برای رسیدن به ماهیت اکسپرسیونیسم آلمانی یاد میشود. طراحی ساختمانهای زاویهدار و میدانهای عجیب شهر Gotham Cityجلوه و چشم انداز شهر و هراسناک بودنش تداعی گر متروپولیس فریتز لانگ است.
تاثیرات برتون در داستان خیالی “ادوارد دستقیچی” از همه مشهودتر است. ظاهرشدن تدریجی و نه یکبارهی ادوارد دستقیچی مستخدم کالیگاری را یادآور میشود که در خواب راه میرفت. برتون بهسختی نقش بازیگران را در حومهی شهر آبنباتی رنگش انتخاب میکند و این تنش، پرده از چهرهی ادوارد و قصر گوتیکیاش بر میدارد. برتون با روایتی القاء شده و انتخاب نقش خوابگردی پرهیاهو به عنوان قهرمان و انتخاب روستاییها به عنوان آدمهایی بدذات کابوسهای شبانهی کالیگاری را واژگون میکند.
نگاه آشنای شخصیت اصلی کالیگاری را در فیلم “کلاغ” هم میتوان دید. کاراکتر براندن لی با اسباب سفت و سخت و سیاه و آرایش سفید و چشمهای تار بسیار شبیه ادوارد دستقیچی بورتون است.
آنطور که میگویند برتون برای اقتباس فیلمش از ” سویینی تاد: آرایشگر جنی خیابان فلینت[۲] “تحت تاثیر فیلمهای صامت و اکسپرسیونیسم آلمان بوده که فیلم موزیکال را فیلمی صامت همراه با موسیقی تعریف میکند.
نکتهای که نباید فراموش کرد: هر سبک سینمایی میتواند هنری باشد هرچند که مطمئنا برخی سبکها جای مانور هنری بیشتری دارند. سینمای وحشت و علمی-تخیلی هم از این مقوله مستثنی نیست. اما این ژانر بسیار دستخوش ساخت فیلمهای تبلیغاتی و سرگرمکننده و عامهپسند شده است. به قول ایتالو کالوینو “کلاسیکها را فراموش نکنیم.”
زهرا نیچین